صفیر گیلان؛اکنون… اکنون او در بستر بیماری است. صدایی که سال‌ها تلنگری بر گوشِ این شهر بود، خاموش شده؛ و راستی، چه کسی می‌تواند در برف و باران و گرما، با آن لحنِ دلنشین، سوار بر دوچرخه، راهِ او را ادامه دهد

اختصاصی/صفیر گیلان؛به نامِ کسی که سحرها را می‌شناخت این روزها که روزگاران خبرنگار را سپری می کنیم و شاهد بی توجهی به این قشر در بسیاری از ارکان و نهاد هستیم مردی که دیگر همراه ما نیست و اتاق سرد و بی روح و چشمانی کم سو و دستانی لرزان تنها دارایی وی است خواستم یادی کنم از این فعال رسانه ای پیشکسوت شهرستان فومن باشیم.

سحر که می‌شد، پیش از آنکه چراغ نانوایی روشن شود و بوی نان تازه کوچه‌ها را پر کند، صدایی از دلِ تهیِ خیابان برمی‌خاست؛ صدایی که مثل اذانِ صبح، آدم‌ها را از خواب بیدار می‌کرد، نه برای نماز، که برای «خواندن».

«روزنامه… روزنامه…»

حاج محمود حاجتی مبرهن فومنی. نامی که شاید کمتر کسی از پشت ویترین مغازه‌اش پرسیده باشد؛ اما صدایش را همه می‌شناختند. آن صدای دلچسبِ سحرگاهی، آن لحنِ پر از جان، آن دوچرخه‌ای که در برف و باران و گرمای سوزان، کوچه‌به‌کوچه و مغازه‌به‌مغازه می‌چرخید تا «اطلاعات» برسد، تا «چهارم دی» برسد، تا هنوز قطرهای از فرهنگِ مطالعه در رگ‌های این شهر جاری بماند.

او نه فقط روزنامه می‌فروخت؛ او سهمِ صبحِ مردم را می‌رساند. به نانوایی، به اتوشویی، به رستوران، به کافه؛ به هر جایی که چشمی بود برای خواندن و دلی بود برای دانستن با تعداد زیاد مشترکین.

و در سال‌هایی که کهولت، زانوانش را سست می‌کرد، باز از دوچرخه زمین خورد… و باز بلند شد. بارها و بارها. نه از سرِ ناچاری، که از سرِ عشق. می‌خواست «فرهنگِ مطالعه» را زنده نگه دارد؛ شاید هم می‌دانست که اگر او نباشد، این فریاد سحرگاهی دیگر شنیده نخواهد شد.

و اکنون… اکنون او در بستر بیماری است. صدایی که سال‌ها تلنگری بر گوشِ این شهر بود، خاموش شده؛ و راستی، چه کسی می‌تواند در برف و باران و گرما، با آن لحنِ دلنشین، سوار بر دوچرخه، راهِ او را ادامه دهد؟ به تعداد انگشتانِ یک دست، مغازه‌داری هست که چهره‌اش را نشناسد؛ اما حالا، همه باید نامش را بدانند.

**حاج محمود عزیز،**
تو سال‌ها بودی که صبح‌ها را معنا کردی. شاید امروز صدایت به گوشِ کوچه‌ها نرسد، اما تو در هر ورقِ روزنامه‌ای که به دستِ هزاران نفر رساندی، زنده‌ای. بیماری بر تنِ تو چیره شده، اما بر آنچه در دلها کاشتی، هرگز.

«روزنامه… روزنامه…»
این فریاد، دیگر فقط یک آوازِ خیابانی نیست؛ حالا یک «میراث» است؛ میراثِ مردی که سحر را به شهر هدیه داد.

ما بعنوان خبرنگار نوشتیم و در کاغذ  مشکلات جامعه را  مطرح نمودیم و تو ای حاجتی بزرگ نوشته هایمان را به دست مسئولان و مدیران  رساندیم.

**شفای عاجل برای تو آرزوست، ای مردِ فریادِ سحرگاهان. 🌹**

 

  • نویسنده : زلیخا صفری راسته کناری
  • منبع خبر : صفیر گیلان